khoonegeli

فرزین ملکی

khoonegeli

http://khoonegeli.blogfa.com

خونه گلی

خونه گلی

خونه گلی

تجربه اقامت در خانه چوبی و گلی و زندگی متفاوت در هماهنگی با طبیعت و ....

خونه گلی

 
کاربر مهمان، خوش آمديد!    امروز  
 
فهرست اصلی
لینکهای سریع
صفحه اول
آرشیو
ایمیل
موضوعات





آرشیو مطالب

لینکستان
اگر می خواهید با وبسایت ما تبادل لینک کنید لینک ما را با نام " خونه گلی " قرار دهید و در بخش تماس با ما و یا نظرات لینک خود را قرار دهید. 
آرشیو تماس با ما


شرایط مهاجرت به اسپانیا

 

شرایط مهاجرت به کشور اسپانیا

با پانصد هزار یورو و خرید یک و یا چند خانه کارت اقامت دو ساله به شما و خانواده درجه یک یعنی همسر و فرزندان زیر هجده سال تعلق می گیرد و پس از دو سال قابل تمدید است که میشود اقامت پنج ساله.

اگر مایلید اینجانب کارهاتون رو انجام بدهم تماس حاصل فرمایید.

info@khoonegeli.com

 

فرزین ملکی جمعه نوزدهم دی 1393  نظر بدهید!

شرایط مهاجرت به اسپانیا

 

شرایط مهاجرت به کشور اسپانیا

با پانصد هزار یورو و خرید یک و یا چند خانه کارت اقامت دو ساله به شما و خانواده درجه یک یعنی همسر و فرزندان زیر هجده سال تعلق می گیرد و پس از دو سال قابل تمدید است که میشود اقامت پنج ساله.

اگر مایلید اینجانب کارهاتون رو انجام بدهم تماس حاصل فرمایید.

info@khoonegeli.com

 

فرزین ملکی جمعه نوزدهم دی 1393  نظر بدهید!

در ال سالوادر چه می گذرد

 

اخیرأ سعادت آشنایی با خانمی را داشتم از ال سالوادر. راستی اونهاییکه با زبان لاتین یا اسپانیایی آشنایی ندارند اسم این کشور به معنی "ناجی" می باشد که اشاره ایست به حضرت عیسی مسیح

پرسیدم آیا هنوز چریکهای چپ در ال سالوادر فعالیت دارند؟ کنجکاو بودم بدانم همین. گفت خیر.

از طبیعت و فرهنگ و غذا های ال سالوادری پرسیدم و دیدم همانطور که دور از انتظار نبود بی شباهت به همون ونزوئلای خودمون نیست فاکتور گرفتم.

گفتم مسئله امنیت چطور و اینجا بود که گفتگو داغ شد!

گفت افتضاح هستش همین اخیرأ خواهرم که در سان سالوادر زندگی می کند کنار خیابون تو ماشین نشسته بود و شوهرش رفت مغازه و بیاد و ناگهان دو مرد مسلح نشستند تو ماشین و گفتند "برو" و خواهرم خیلی شانس آورد وخدا خیلی رحم کرد بهش که دو ساعت بعد او را ول کردند و فقط ماشین رو بردند ولی متداول این است که طرف رو می کشند و ماشین رو می برند

گفتم خب این هم شد مثل ونزوئلای خودمون دیگه چی؟ گفت دولت برای مبارزه با عدم امنیت داره شهرک هایی میسازه که در اونها همه چیز دیده شده و در حقیقت ساکنین آنجا هیچ نیازی ندارند که از اون شهرک ها بیرون بروند!! گفتم خب این که شد کمپ کنسنتراسیون و یا همون بردگی نوین، این شهرک ها رو کی میسازه؟ خنده ای کرد و گفت خب همون هاییکه با دولتی ها دست دارند و من فکر می کنم نا امنی رو هم همون ها بوجود می آورند که از ساخت و چپوندن مردم بدبخت تو این "زندانهای طلایی"

پول بیت المال رو به جیب بزنند وگرنه چطور می تونستند با چریک های چپ که تعلیمات نظامی هم از بلوک شرق داشتند بجنگند اما نمی تونند چهار تا ارازل و اوباش رو از خیابونها جمع کنند و مردم با زندگی عادی خودشون بدون ترس ادامه بدهند؟

برگشتم بهش گفتم بهتون نمی آد اینقدر تحلیلگرایانه و دقیق موضوع رو توصیف کنید ....! واقعأ که امنیت شخصی شده یک صنعت چند میلیون دلاری تو این کشورها و با اون سیاست مدارهای فاسدی هم که دارید خب دور از انتظار نیست که اونها هم بخواهند از آبی که یک جورهایی خودشان گل آلود کرده اند ماهی گته گنده ای صید کنند !!

پرسید ایران چطور؟ خندیدم و گفتم ما هنوز با درب و پنجره باز می خوابیم شب ها البته تابستونها رو می گم و سوییچ ماشینمم تقریبأ همیشه روشه...گفت دقیقأ مثل زمان پدربزرگم در ال سالوادر قدر این امنیت رو بدونین. 

فرزین ملکی جمعه نوزدهم دی 1393  نظر بدهید!

مرگ

مرگ هم مرگ های قدیم. مرگی که طبیعی بود و زور چپونی برای زنده ماندن در آن وجود نداشت. مرگی که مثلأ در خانه در رخت خواب در کنار خانواده، دوستان و نزدیکان به وقوع می پیوست. پارسال یکی از بستگان ایست قلبی داشت. غیر منتظره بود. همسر وی یعنی دختر عمه من که سالیان سال را به خوبی و خوشی و بدون کوچکترین جنگ و دعوایی با شوهر عزیزش گذرانده بود دستپاچه شد و او را به بیمارستان شهر برد. در بیمارستان از آنجاییکه دختر این مرد بزرگوار سمتی داشت بیش از آنچه پروتوکول بود به وی شوک قلبی دادند تا اینکه بالاخره موفق شدند قلب او را به کار بیاندازند. اما او خود در کما بود.برای مراقبت های ویژه به بیمارستانی در مرکز استان منتقل شد و بالاخره پس از کلی مراقبت در آی سی یو و آزمایش و عکس برداری و تنفس مصنوعی و هزینه های چندین میلیونی برای خانواده از میان ما رفت.

چندی پیش سری به این دختر عمه زدم و صحبت از ی... آقا شد. مردی بود بسیار نازنین ، روحش واقعأ شاد. ع... جون می گفت آنروز که این اتفاق در آشپزخانه برای ی.... افتاد همان لحظه تمام کرده بود و ایکاش اینهمه در بیمارستان زجر نمی کشید  چون من می دونم که حس داشت و می فهمید چه اتفاقی افتاده است ولی نمی تونست بیان کند.....

در شرایط همچین اتفاقی یک مسئله انتخاب انسان و اطرافیان برای ادامه به حیات است و دیگری انتخاب به مرگ طبیعی و دور از عملیات پزشکی مدرن که هزینه بسیار سنگینی را به خانواده تحمیل می کند و اما با تلبیغات زیرکانه صنعت پزشکی و دارویی امروزه بسیاری از انسانهاییکه بیش از پیش از طبیعت دور شده و ترس از یک پدیده طبیعی مانند مرگ بر آنها غلبه کرده   گول این صنعت را خورده و سرنوشت خود را به آن سپرده و در نهایت متأسفانه خیلی ها نتیجه مطلوب را نمی گیرند.

پارسال خواهر یکی از دوستان نزدیک در کاراکاس سرطان سینه داشت که به ستون فقراتش متاستاز کرده بود و در آن کشوری که حتی از ایران خودمان هم درب داغون تر بوده و پزشکان شارلاتان زیاد دارد با کلی دردسر یک مهره پروتز با هزینه ای به مراتب بیشتر از آن در ایالات متحده پیدا کردند و او تحت عمل جراحی قرار گرفت اما در عرض چند روز فوت کرد...این انتخاب خودش بود که تا لحظه آخر با بیماری اش مبارزه کند.

جان آدمی عزیز و شیرین است اما اگر بسیاری از پزشکان که دست پرورده صنعت پزشکی هستند که در اکثر دانشگاههای دنیا مانند سرطان رسوخ کرده و برنامه تحصیلی رو دیکته می کنه در عوض تجویز بی رویه و طمعکارانه اگر مشاوره منصفانه ، حرفه ایی و انسانی می دادند شاهد اینهمه زجر و درد با هزینه سنگین مالی نبودیم و هنوز خیلی ها مثل قدیم که هنوز پزشکی و بسیاری از پزشکان در اسارت شرکت های داروسازی نبود طبیعی می مردند. 

فرزین ملکی یکشنبه سی ام آذر 1393  نظر بدهید!

کود اوره و محیط زیست

"اینجا برایم بهشت است، از تو ممنونم که من را به همچین جایی آوردی و من به آرزوی پنجاه ساله ام رسیدم...."

"باور کن زمانی که در پراگ کودکی هشت ده ساله بودم در نزدیگی خانه مان یک چمن زار وجود داشت درست مانند همین منطقه که تو مرا به اینجا آوردی، فصل بهار که میشد گل ارکیده وحشی در می آمد....فوق العاده است، مرسی فرزین عزیز...."

" و الان حتی یک گل وحشی در پراگ در نمی آید، برای این منطقه بکر کافی است که یک مهندس کشاورزی از طرف دولت بیاید و به کشاورزان بگوید که از کود اوره استفاده کنند و فقط دو کیلو از آن کفایت می کند تا این چندین هکتار چمنزار بکر را که پر از گل های وحشی هستند و ما در اروپا حسرت دیدن آن را داریم کلأ و برای سالیان سال نابود کند...."

چه داریم و قدرش را نمی دانیم....

فرزین ملکی دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393  نظر بدهید!

سوییسی های متمدن

تابستان امسال یک گروه  شش نفره سویسی متشکل از چند کارمند بانک ( از مشاغل رایج کشور سوییس) پزشک و مهندس میهمان مان بودند. اینها با یکی از جوانان رشید چلاسر به نام آقا میرزا که اسب هم دارد برای یک کوهپیمایی دو روزه عازم مراتع گلیجان شدند. بسیاری مردم کشور ما که سهل است مردم دیگر کشورها تصورشان از سوییس یک کشور متمدن قانونمند با شهروندانی با فرهنگ است. خب اشتباه دقیقأ همینجاست. اولأ سوییس کشوری است که کلی پول سیاه منجمله پول دیکتاتورهای آفریقا،  قاچاقچیان اسلحه و مواد مخدر و دلالان کلان نفت رو در بانکهاش انباشته کرده و کلی از درآمد سالانش نزولخوری از همین طریقه و اما مردمانش... همانطور که آقا میرزا و بنده متوجه شدیم واقعیت چیز دیگریست . چون خودم همراه گروه نبودم زمانی که از کوه برگشتند از وی پرسیدم چطور بود؟ آ میرزا که جوانی است کمی خجالتی و محجوب گفت چطور بهت بگم آ فرزین اینها ....دیدم سرش رو انداخت پایین و سکوت کرد. گفتم بگو خجالت نکش...گفت آخه زشته...گفتم باید بگی چی شده بالاخره من باید بدونم؛ ما داریم اینجا کار می کنیم اگر اتفاقی افتاده بگو، درسته که من از اونها هم راجع به شما خواهم پرسید...با خنده توام با خجالت گفت آخه اینها خیلی می گو....یدند!!!! هی زارت زورت و اصلأ براشون فرقی نمی کرد من اونجام یا سر سفره نشسته اند ....هی زارت...زورت.....

با کمی حیرت ساختگی گفتم بالاخره هر ملتی فرهنگ خودش رو داره اتفاقأ روز اول هم که رسیدند و بردمشون روی ایوان که کوه ها رو ببینند دقیقأ همین کار رو کردند و من اول خودم رو زدم به نشنیدن ولی بالاخره وقتی تعداد صداها بالا رفت یکیشون بدون هیچ رو در بایستی و شرمندگی  گفت "به خاطره سیر و پیازه زیادیه که در ایران خورده ایم"....!

به خدا ایرانیان فرهنگشون بسیار بالاتر از این سوییسی ها است ، نه از این کارهای بی فرهنگ و زشت جلوی کسی انجام می دهند و نه تظاهر به درستی می کنند و پول کثیف جنایتکارها رو منشأ در آمد کشورشون قرار داده اند... ایکاش خودشون رو جدی میگرفتند و به خود امیدوار بودند ولی متأسفانه در قبال اروپایی ها اعتماد به نفس جمعی شون پایینه باید قبول کرد و به فکر چاره ای بود و یکی از راه حل ها اینه که خارجی ها رو خوب بشناسند. اگر این داستانها رو در وبلاگم می نویسم گرچه شاید زننده ولی واقعی امید دارم گوشه ای از شخصیت و فرهنگ مردمان بعضی از دیگر ملل رو بشناسونم. تمامی نوشته ها واقعی بوده و هیچکدام ساختگی نیست.

 

فرزین ملکی دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393  نظر بدهید!

غذای انگلیسی ها

خانم انگلیسی که میهمان خونه گلی بودند تعریف می کردند که زمانی که ایشان بچه بودند (حدود 45 سال پیش) غذاهایی که مادرشان درست می کرد خیلی ساده و در عین حال بدون مزه بودند زیرا ادویه هم بسیار نایاب بود و هم خیلی گران و بی کیفیت

و مادرشان برای اینکه به غذا مزه بدهند از مقدار زیادی نمک استفاده می کردند

داشتم فکر می کردم 45 سال پیش درست است که حکام و اشراف انگلیسی استقلال هندوستان را پس از دهه ها غارت و چپاول و کشت و کشتار مردم مهربان هندوستان به رسمیت شناختند اما علی رغم اینکه نمی دانم دو سده در آنجا حظور داشتند و اینهمه جنایت و غارت کردند لا اقل واسه مردم عادی مملکت خودشان چند گونی زرد چوبه و دارچین مرغوب وارد می کردند !

ولی نه ، فقط به فکر منافع خودشان بودند. در حقیقت حتی امروزه طبقه کارگر انگلیس جزو فقیرترین طبقات کارگری در اروپا است ! خنده داره و باور نکردنی ولی این رو من نمی گم این رو یک وکیل بلند پایه بلژیکی به من گفت که اومده بود خونه گلی.

 

راستی من هم یک خاطره دارم که به این داستان می خوره. یک روز گمانم سال 96 یا 97 میلادی بود در بخش اورژانس بیمارستان کینگز کالج در منطقه کمبرول لندن مشغول کار بودم که مادری پسر بچه 5 یا 6 ساله اش رو آورد." دکتر ، بچم افتاده و الان دستش درد می کنه." معاینه کردم و تصمیم گرفتم که باید عکس گرفته بشه. عکس رو آوردند و نگاه کردم شکستگی ندیدم. بیمار را مرخص کردم با کمی مسکن. دو روز بعد دو باره دیدم سر و کلشون پیدا شد. سوپروایزر من دستور داد عکس ها رو دو باره از آرشیو آوردند و شکستگی کوچکی رو که پسر بچه در استخوان بلند دستش داشت رو به من نشون داد. آنچه یاد گرفتم به کنار که تجربه خوبی بود ولی این مادر انگلیسی که در حقیقت انگلیسی اصل بود و نه از مهاجرین سیاه پوست کارائیب که در آن منطقه زیاد زندگی می کنند ، آنقدر فقیر بود که تی شرت پسر و لباش خودش مرا حیرت انگیز کرد و تا آنزمان به عمق فقر در منطقه ایکه زندگی می کردم پی نبرده بودم. .و اینکه علی رغم خیلی از بیماران انگلیسی که فوق العاده پر توقع و بی تربیت هستند آنقدر بخشش این مادر نسبت به من  که شکستگی دست پسر بچه اش رو ندیده بودم روم اثر مثبت گذاشت که هنوز که هنوزه پس از گذشت 17 سال هنوز یادم نمی ره و ازش ممنونم.

فرزین ملکی دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393  نظر بدهید!

کاغذ را از درخت می گیرند!

 

اگر نه همه، بلکه درصد قابل توجهی از مردم از خریدن روزنامه و مجله خودداری کنند می دانید چه نفسی محیط زیست خواهد کشید؟ آیا در عصر تبلت و لپتاپ و اینترنت در موبایل واقعأ لازمه ما سالانه هزاران تن کاغذ از خارج از کشور وارد کنیم و یا از منابع محدود طبیعی خودمان برداشت کنیم که بخواهیم به خاطر یک روز و چاپ چند مقاله اینقدر انرژی مصرف کنیم؟ خب این همه نوشته در اینترنت هم موجود است مگه نمیشه در تبلت  یا موبایل هوشمند که این روزها دست خیلی ها است آنها را خواند؟

اخیرأ یک مستند دیدم که در دورترین و بکرترین مناطق کره زمین در جنوب شیلی و آرژانتین شرکت های چند ملیتی مشغول ساختن کارخانه تولید کاغذ و سد سازی برای تولید برق هستند.....

دیگه جایی هم مونده که بشر به گند نکشیده باشه؟

من که سالهاست روزنامه و مجله نمی خرم. شما هم خواهش می کنم دفعه دیگر سر مقاله ها رو که در کنار خیابان جلوی کیوسک های فروش مرور می کنید فکری به حال آن درختانی بکنید که برای یک روز و یک لحظه یک خبر تلخ و استرس آور و یا پر از هیجان کاذب را به شما با جوهری سیاه منتقل می کنند.....

اگر شما نخرید تیراژ مجبوره که پایین بیاد. مجبوره.

فرزین ملکی دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393  نظر بدهید!

تعریف آبادی

نمی دانم چرا خیلی ها منجمله یکی از جنگل بانانی که چندی پیش باهاش صحبت می کردم فکر می کنند آباد کردن یعنی بریدن درختان جنگلی، کشیدن جاده، تصرف طبیعتی که متعلق به همه است و ساختن ویلاهای شخصی ....این کجاش آبادیه؟

من که مار ها و خرس ها و جنگل دست نخورده رو ترجیح می دم. و واقعأ نهایت تضاد نیست که آدمها از شهرها فرار می کنند و به نقاط سر سبز شمالی کشور روی می آورند و اولین کاری که می کنند اینه که یا شالیزار رو خشک می کنند و ویلا می سازند یا اینکه با پارتی بازی جنگل میگیرند و همون درختهاییکه به هوای اونها اومده اند اول اونها رو نابود میکنند.

خدا همه ما رو عاقبت به خیر کنه. 

فرزین ملکی دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393  نظر بدهید!

در مطب دکتر خامسی پور

یکی از ایرانیان وطن دوست که از آمریکا به ایران برگشته اند و تخصص خود را در راستای بهبودی اوضاع احوال مردمشان خرج می کنند جناب دکتر خامسی پور هستند که به بنده در معالجه درد ستون فقرات ناشی از کوهنوردی های خرکی و دوچرخه سواری های سنگین در کوهستان کمک زیادی کردند و مدیون ایشان هستم.

دو سال پیش روزی برای معالجه به ایشان رجوع کرده بودم و همینطور که در اتاق انتظار منتظر نوبتم بودم چنین مکالمه ای رو شنیدم، بین دو مرد محلی.

" دیشب در ماهواره دیدم چطور غربی ها دوباره به نان جو روی آورده اند و نان جو می خورند و تبلیغ می کنند که سلامت است. و ما چه بدبختیم که در همین کلاردشت خودمان تا سی سال پیش همه خودشان جو می کاشتند و آسیابی بود و در منزل نان جو می پختند و الان نه تنها بد می دانند نان جو خوردن را دیگر کسی جو کاشت نمی کند در حقیقت زمینی هم نمانده که کاشت کنند چون بیشتر زمین ها رو تو این سی سال فروختند به تهرانی ها که ویلا بسازند و الان باید پای ماهواره بشینیم و ببینیم آمریکایی ها چطور نان جو رو تبلیغ می کنند. خب این رو که ما از اول داشتیم و می دانستیم چیست...."

آهی کشیدم و دلم سوخت .......هم برای خودم با این گردن شکسته و هم برای سرنوشت کلاردشت و مردمانش.....

فرزین ملکی دوشنبه هفدهم آذر 1393  نظر بدهید!

آخرین مطالب ارسالی
شرایط مهاجرت به اسپانیا
شرایط مهاجرت به اسپانیا
در ال سالوادر چه می گذرد
مرگ
کود اوره و محیط زیست
سوییسی های متمدن
غذای انگلیسی ها
کاغذ را از درخت می گیرند!
تعریف آبادی
در مطب دکتر خامسی پور
درباره وب

آمار کاربران
 
چه کسانی به ما لینک دادند؟

نوسندگان

لینک دوستان

بخش ویژه

صفحه اصلي  |  آرشیو |  لینکستان  |  تماس با ما




 Design By ParsTheme & Publish By ParsTheme


www.parstheme.com

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ