khoonegeli

فرزین ملکی

khoonegeli

http://khoonegeli.blogfa.com

خونه گلی

خونه گلی

خونه گلی

تجربه اقامت در خانه چوبی و گلی و زندگی متفاوت در هماهنگی با طبیعت و ....

خونه گلی

 
کاربر مهمان، خوش آمديد!    امروز  
 
فهرست اصلی
لینکهای سریع
صفحه اول
آرشیو
ایمیل
موضوعات





آرشیو مطالب

لینکستان
اگر می خواهید با وبسایت ما تبادل لینک کنید لینک ما را با نام " خونه گلی " قرار دهید و در بخش تماس با ما و یا نظرات لینک خود را قرار دهید. 
آرشیو تماس با ما


کود اوره و محیط زیست

"اینجا برایم بهشت است، از تو ممنونم که من را به همچین جایی آوردی و من به آرزوی پنجاه ساله ام رسیدم...."

"باور کن زمانی که در پراگ کودکی هشت ده ساله بودم در نزدیگی خانه مان یک چمن زار وجود داشت درست مانند همین منطقه که تو مرا به اینجا آوردی، فصل بهار که میشد گل ارکیده وحشی در می آمد....فوق العاده است، مرسی فرزین عزیز...."

" و الان حتی یک گل وحشی در پراگ در نمی آید، برای این منطقه بکر کافی است که یک مهندس کشاورزی از طرف دولت بیاید و به کشاورزان بگوید که از کود اوره استفاده کنند و فقط دو کیلو از آن کفایت می کند تا این چندین هکتار چمنزار بکر را که پر از گل های وحشی هستند و ما در اروپا حسرت دیدن آن را داریم کلأ و برای سالیان سال نابود کند...."

چه داریم و قدرش را نمی دانیم....

فرزین ملکی دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393  نظر بدهید!

سوییسی های متمدن

تابستان امسال یک گروه  شش نفره سویسی متشکل از چند کارمند بانک ( از مشاغل رایج کشور سوییس) پزشک و مهندس میهمان مان بودند. اینها با یکی از جوانان رشید چلاسر به نام آقا میرزا که اسب هم دارد برای یک کوهپیمایی دو روزه عازم مراتع گلیجان شدند. بسیاری مردم کشور ما که سهل است مردم دیگر کشورها تصورشان از سوییس یک کشور متمدن قانونمند با شهروندانی با فرهنگ است. خب اشتباه دقیقأ همینجاست. اولأ سوییس کشوری است که کلی پول سیاه منجمله پول دیکتاتورهای آفریقا،  قاچاقچیان اسلحه و مواد مخدر و دلالان کلان نفت رو در بانکهاش انباشته کرده و کلی از درآمد سالانش نزولخوری از همین طریقه و اما مردمانش... همانطور که آقا میرزا و بنده متوجه شدیم واقعیت چیز دیگریست . چون خودم همراه گروه نبودم زمانی که از کوه برگشتند از وی پرسیدم چطور بود؟ آ میرزا که جوانی است کمی خجالتی و محجوب گفت چطور بهت بگم آ فرزین اینها ....دیدم سرش رو انداخت پایین و سکوت کرد. گفتم بگو خجالت نکش...گفت آخه زشته...گفتم باید بگی چی شده بالاخره من باید بدونم؛ ما داریم اینجا کار می کنیم اگر اتفاقی افتاده بگو، درسته که من از اونها هم راجع به شما خواهم پرسید...با خنده توام با خجالت گفت آخه اینها خیلی می گو....یدند!!!! هی زارت زورت و اصلأ براشون فرقی نمی کرد من اونجام یا سر سفره نشسته اند ....هی زارت...زورت.....

با کمی حیرت ساختگی گفتم بالاخره هر ملتی فرهنگ خودش رو داره اتفاقأ روز اول هم که رسیدند و بردمشون روی ایوان که کوه ها رو ببینند دقیقأ همین کار رو کردند و من اول خودم رو زدم به نشنیدن ولی بالاخره وقتی تعداد صداها بالا رفت یکیشون بدون هیچ رو در بایستی و شرمندگی  گفت "به خاطره سیر و پیازه زیادیه که در ایران خورده ایم"....!

به خدا ایرانیان فرهنگشون بسیار بالاتر از این سوییسی ها است ، نه از این کارهای بی فرهنگ و زشت جلوی کسی انجام می دهند و نه تظاهر به درستی می کنند و پول کثیف جنایتکارها رو منشأ در آمد کشورشون قرار داده اند... ایکاش خودشون رو جدی میگرفتند و به خود امیدوار بودند ولی متأسفانه در قبال اروپایی ها اعتماد به نفس جمعی شون پایینه باید قبول کرد و به فکر چاره ای بود و یکی از راه حل ها اینه که خارجی ها رو خوب بشناسند. اگر این داستانها رو در وبلاگم می نویسم گرچه شاید زننده ولی واقعی امید دارم گوشه ای از شخصیت و فرهنگ مردمان بعضی از دیگر ملل رو بشناسونم. تمامی نوشته ها واقعی بوده و هیچکدام ساختگی نیست.

 

فرزین ملکی دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393  نظر بدهید!

غذای انگلیسی ها

خانم انگلیسی که میهمان خونه گلی بودند تعریف می کردند که زمانی که ایشان بچه بودند (حدود 45 سال پیش) غذاهایی که مادرشان درست می کرد خیلی ساده و در عین حال بدون مزه بودند زیرا ادویه هم بسیار نایاب بود و هم خیلی گران و بی کیفیت

و مادرشان برای اینکه به غذا مزه بدهند از مقدار زیادی نمک استفاده می کردند

داشتم فکر می کردم 45 سال پیش درست است که حکام و اشراف انگلیسی استقلال هندوستان را پس از دهه ها غارت و چپاول و کشت و کشتار مردم مهربان هندوستان به رسمیت شناختند اما علی رغم اینکه نمی دانم دو سده در آنجا حظور داشتند و اینهمه جنایت و غارت کردند لا اقل واسه مردم عادی مملکت خودشان چند گونی زرد چوبه و دارچین مرغوب وارد می کردند !

ولی نه ، فقط به فکر منافع خودشان بودند. در حقیقت حتی امروزه طبقه کارگر انگلیس جزو فقیرترین طبقات کارگری در اروپا است ! خنده داره و باور نکردنی ولی این رو من نمی گم این رو یک وکیل بلند پایه بلژیکی به من گفت که اومده بود خونه گلی.

 

راستی من هم یک خاطره دارم که به این داستان می خوره. یک روز گمانم سال 96 یا 97 میلادی بود در بخش اورژانس بیمارستان کینگز کالج در منطقه کمبرول لندن مشغول کار بودم که مادری پسر بچه 5 یا 6 ساله اش رو آورد." دکتر ، بچم افتاده و الان دستش درد می کنه." معاینه کردم و تصمیم گرفتم که باید عکس گرفته بشه. عکس رو آوردند و نگاه کردم شکستگی ندیدم. بیمار را مرخص کردم با کمی مسکن. دو روز بعد دو باره دیدم سر و کلشون پیدا شد. سوپروایزر من دستور داد عکس ها رو دو باره از آرشیو آوردند و شکستگی کوچکی رو که پسر بچه در استخوان بلند دستش داشت رو به من نشون داد. آنچه یاد گرفتم به کنار که تجربه خوبی بود ولی این مادر انگلیسی که در حقیقت انگلیسی اصل بود و نه از مهاجرین سیاه پوست کارائیب که در آن منطقه زیاد زندگی می کنند ، آنقدر فقیر بود که تی شرت پسر و لباش خودش مرا حیرت انگیز کرد و تا آنزمان به عمق فقر در منطقه ایکه زندگی می کردم پی نبرده بودم. .و اینکه علی رغم خیلی از بیماران انگلیسی که فوق العاده پر توقع و بی تربیت هستند آنقدر بخشش این مادر نسبت به من  که شکستگی دست پسر بچه اش رو ندیده بودم روم اثر مثبت گذاشت که هنوز که هنوزه پس از گذشت 17 سال هنوز یادم نمی ره و ازش ممنونم.

فرزین ملکی دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393  نظر بدهید!

کاغذ را از درخت می گیرند!

 

اگر نه همه، بلکه درصد قابل توجهی از مردم از خریدن روزنامه و مجله خودداری کنند می دانید چه نفسی محیط زیست خواهد کشید؟ آیا در عصر تبلت و لپتاپ و اینترنت در موبایل واقعأ لازمه ما سالانه هزاران تن کاغذ از خارج از کشور وارد کنیم و یا از منابع محدود طبیعی خودمان برداشت کنیم که بخواهیم به خاطر یک روز و چاپ چند مقاله اینقدر انرژی مصرف کنیم؟ خب این همه نوشته در اینترنت هم موجود است مگه نمیشه در تبلت  یا موبایل هوشمند که این روزها دست خیلی ها است آنها را خواند؟

اخیرأ یک مستند دیدم که در دورترین و بکرترین مناطق کره زمین در جنوب شیلی و آرژانتین شرکت های چند ملیتی مشغول ساختن کارخانه تولید کاغذ و سد سازی برای تولید برق هستند.....

دیگه جایی هم مونده که بشر به گند نکشیده باشه؟

من که سالهاست روزنامه و مجله نمی خرم. شما هم خواهش می کنم دفعه دیگر سر مقاله ها رو که در کنار خیابان جلوی کیوسک های فروش مرور می کنید فکری به حال آن درختانی بکنید که برای یک روز و یک لحظه یک خبر تلخ و استرس آور و یا پر از هیجان کاذب را به شما با جوهری سیاه منتقل می کنند.....

اگر شما نخرید تیراژ مجبوره که پایین بیاد. مجبوره.

فرزین ملکی دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393  نظر بدهید!

تعریف آبادی

نمی دانم چرا خیلی ها منجمله یکی از جنگل بانانی که چندی پیش باهاش صحبت می کردم فکر می کنند آباد کردن یعنی بریدن درختان جنگلی، کشیدن جاده، تصرف طبیعتی که متعلق به همه است و ساختن ویلاهای شخصی ....این کجاش آبادیه؟

من که مار ها و خرس ها و جنگل دست نخورده رو ترجیح می دم. و واقعأ نهایت تضاد نیست که آدمها از شهرها فرار می کنند و به نقاط سر سبز شمالی کشور روی می آورند و اولین کاری که می کنند اینه که یا شالیزار رو خشک می کنند و ویلا می سازند یا اینکه با پارتی بازی جنگل میگیرند و همون درختهاییکه به هوای اونها اومده اند اول اونها رو نابود میکنند.

خدا همه ما رو عاقبت به خیر کنه. 

فرزین ملکی دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393  نظر بدهید!

در مطب دکتر خامسی پور

یکی از ایرانیان وطن دوست که از آمریکا به ایران برگشته اند و تخصص خود را در راستای بهبودی اوضاع احوال مردمشان خرج می کنند جناب دکتر خامسی پور هستند که به بنده در معالجه درد ستون فقرات ناشی از کوهنوردی های خرکی و دوچرخه سواری های سنگین در کوهستان کمک زیادی کردند و مدیون ایشان هستم.

دو سال پیش روزی برای معالجه به ایشان رجوع کرده بودم و همینطور که در اتاق انتظار منتظر نوبتم بودم چنین مکالمه ای رو شنیدم، بین دو مرد محلی.

" دیشب در ماهواره دیدم چطور غربی ها دوباره به نان جو روی آورده اند و نان جو می خورند و تبلیغ می کنند که سلامت است. و ما چه بدبختیم که در همین کلاردشت خودمان تا سی سال پیش همه خودشان جو می کاشتند و آسیابی بود و در منزل نان جو می پختند و الان نه تنها بد می دانند نان جو خوردن را دیگر کسی جو کاشت نمی کند در حقیقت زمینی هم نمانده که کاشت کنند چون بیشتر زمین ها رو تو این سی سال فروختند به تهرانی ها که ویلا بسازند و الان باید پای ماهواره بشینیم و ببینیم آمریکایی ها چطور نان جو رو تبلیغ می کنند. خب این رو که ما از اول داشتیم و می دانستیم چیست...."

آهی کشیدم و دلم سوخت .......هم برای خودم با این گردن شکسته و هم برای سرنوشت کلاردشت و مردمانش.....

فرزین ملکی دوشنبه هفدهم آذر 1393  نظر بدهید!

شب یلدا را در خونه گلی باشید!

برنامه ویژه یلدای 1393 خورشیدی با همکاری آژانس گردشگری بیساران گشت ژیوار.......

ظرفیت محدود می باشد

 

جهت رزرواسیون و یا اطلاعات بیشتر با شماره تلفن های 09112910700 و یا 02188890074 و یا ایمیل info@khoonegeli.com

تماس حاصل فرمایید.

یلدا شب زایش خورشید در خونه گلی کنار بخاری هیزمی، به همراه موسیقی و شاهنامه خوانی.....شبی گرم و مملو از صمیمیت.....

فرزین ملکی دوشنبه هفدهم آذر 1393  نظر بدهید!

مروارید

مروارید از درب مرکز بهداشت شهر بنی درم در استان شرقی والنسیا وارد می شوم پیر زنی کنار تابلوی اعلانات در نزدیکی میز پذیرش ایستاده است به من نگاهی می اندازد چشمایمان به هم نگاه می کنند

"آیاشما مترجم هستید؟"

"خیر، چطور مگه؟ اما اگر بخواهید می تونم براتون ترجمه کنم"

"من یک ساعت میشه که منتظر مترجم هستم، به او تلفن زدم اما تا الان نیومده، می خوام دکتر رو ببینم سرفه بدی دارم ..."

"بفرمایید بریم پذیرش من براتون ترجمه می کنم بچه ام رو آوردم برای واکسیناسیون وقت هست"

دست می کند گذرنامه انگلیسی اش را در می آورد ومیزارد روی پیشخوان لحظه ای بعد کیف پولش را در می آورد و با صدای خفیفی می گوید که می خواهد حق الزحمه مترجمی که نیومد رو به من پرداخت کند

امتناع می کنم

همانطور که خانم منشی مشغول وارد کردن جزییات مروارید به کامپیوتر است چشمم به مشخصات گذرنامه اش می افتد

"پرل کریستین تامسون" متولد 1943 شهر ناتینگهام.....

زن زیبایی است و باسواد....

حس خوبی بهم می ده و از این کارکوچکی که دارم براش انجام می دم خوشنودم

بهش می گم که سالها پیش در بریتانیا مشغول به طبابت بودم ولی به دلایلی کنار گذاشتم

آهی می کشد و می گوید " من در دست خدا هستم" منظورش را خوب نمی فهمم

بهش می گم در سال 1943 مگه تو انگلیس بچه ای هم متولد میشد؟ در بهبه جنگ دوم بودید

گفت پدرم ناراحتی قلبی داشت و به جنگ نرفت

بی دریغ گفتم پس خونه با مادر شما سرش گرم بود..... !

مروارید از خجالت سرخ شد و اما کلی خندید....

بردمش تا دم درب اتاق پزشک و رفتم سراغ کارهای خودم در ضمن بهش گفتم که میرم بیرون و زود برمی گردم که زمان معاینه هم باهاش باشم ،اگرچه امیدوار بودم که پزشک معالج انگلیسی بداند

رفت و آمدنم زیاد طول میکشد و زمانی که برمی گردم می بینم رفته

الخاندرا که منتظرم بود از آنطرف خیابان صدام میزند

این خانم مهربان انگلیسی او را به یک قهوه دعوت کرده و با اصرار فراوان یک اسکناس پنج یورویی برای من تو دست الخاندرا فشرده و آدرس خونه خود را در ناتینگهام به وی داده و گفته بود هر زمان انگلیس رفتیم برویم و میهمان او باشیم.... تازه زمانی که فهمیده بود آلخاندرا اهل ونزوئلاست گفت اتفاقأ یک دختره اداپته کرده از کشور پاراگوئه داره و علاوه بر او مسئولیت بار آوردن پنج کودک دیگر رو هم در زندگیش به عهده گرفته.

...فهمیدم حدسم درست بوده، این یک زن معمولی نبود ...

به سالهاییکه در بیمارستانهای لندن جوانی ام رو در راه معالجه بیماران کهن سال انگلیسی میگذراندم افتادم و حس غریبی بهم دست داد یک نوع افسوس توأم با نوستالژی و اینکه چرا آنزمان نمیتوانستم آنقدر که با مروارید راحت بودم و شوخی کردم با بیمارانم شوخی کنم و متوجه شدم که سیستم و نظام خشک و عصا قورت داده حاکم برجامعه بریتانیا آنقدر انسان رو ماشینی و آنکادره می کنه که واقعأ نمیشه خلاف عرف عمل کرد ....و روزها پس از آشنایی کوتاه با مروارید هنوز به وی فکر می کنم مثل اینکه سرفه اش زیاد جدی نبود و یک برونشیت ساده بوده....هر جا که هست شاد و سلامت باشه.

فرزین ملکی یکشنبه شانزدهم آذر 1393  نظر بدهید!

اوضاع

ماییم و این مطرب و این کنج خراب

جان و دل و جام و جامه پر درد شراب

فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب

آزاد ز خاک و باد و ز آتش و آب

فعلأ اوضاع اینه تا ببینیم بعد چه می شود

فرزین ملکی پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393  نظر بدهید!

فست فود

 

نان و پنیر

فرزین ملکی پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393  نظر بدهید!

آخرین مطالب ارسالی
کود اوره و محیط زیست
سوییسی های متمدن
غذای انگلیسی ها
کاغذ را از درخت می گیرند!
تعریف آبادی
در مطب دکتر خامسی پور

مروارید
اوضاع
فست فود
درباره وب

آمار کاربران
 
چه کسانی به ما لینک دادند؟

نوسندگان

لینک دوستان

بخش ویژه

صفحه اصلي  |  آرشیو |  لینکستان  |  تماس با ما




 Design By ParsTheme & Publish By ParsTheme


www.parstheme.com

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ